آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

عکسای بی نظیر سفر به بندر عباس

بنام خدای مهربون   بالاخره اومدم با عکسای مسافرت عید 1393   تشریف بیارید ادامه مطلب لطفاً   آتنا و ملیکا در کمپ هلال احمر در حال نقاشی     اینم یه جور سفره هفت سین دیگه     بابا مهدی در محوطه یه رستوران با صفا در بندر عباس     اینم مامانی دیگه     آتنا خانوم در ساحل خلیج زیبای فارس     اینم ملیکا خوشگله خاله     آتنا قل قلی در بازار ماهی بندر عباس     آتنا و بابا مهدی با یه ماهی هم قد آتنا     قربون ذوق کردنت بررررررم    ...
2 ارديبهشت 1393

خاطرات کربلا

    امروز 4 اسفند ساعت 10 صبح :   همه مسافرا کنار اتوبوس ایستادن ، انگار ما از همه دیرتر رسیدیم و این موضوع رئیس کاروان رو دلخور کرده. هوا کمی خنکه و یه نسیمی میاد. از اینکه مهدی همراهمون نمیاد همش دلشوره دارم. دلم نمیخواد ازش خدافظی کنم. چمدونا رو کمکمون میکنه و تا صندلی اتوبوس میاد، آتنا بهونشو میگیره و نمیخواد بغل من بیاد. برخلاف تصورم چون دیر رسیده بودیم نتونستیم صندلی های کنار هم بشینیم و هر کدوم یه جا افتادیم. آتنا اصلاً اذیت نمیکرد و آروم و خانوم تو بغلم نشسته بود، خیلی زود چشماش سنگین شد و خوابید.     ساعت 11:30 شب : رسیدیم مرز مهران و ماشین بلاتکلیف کنار خیابون نیم ساعته که وایس...
24 اسفند 1392

اندر احوالات ما در مشهد

✴ هوالغفار ✴     21/08/1392 ساعت 8:40 نشستیم تو هواپیما، زاگرس ایر، هواپیما بزرگ نیست، یعنی خیلی کوچیکه، صندلی هاش هم قدیمیه، تو اینقدر خسته بودی که شاید 10 دقیقه بعد از پرواز خوابت برد. یکساعت و نیم تو راه بودیم، نی نی که صندلی جلوی ما بود خیلی گریه کرد، طفلکی خودشو و مامان و باباش کلافه شده بودن. غذای هواپیما یه چیزی شبیه اسنکِ سرد بود که اصلاً خوشمزه نبود. وقتی هواپیما فرود اومد آقای مهماندار اومد بالای سرمون و گفت که مشهد خیلی سردِ بچه رو خوب بپوشونین، منم که یه کاپشن خیلی گرم واست دمِ دست گذاشته بودم همونجوری خواب آلو تنت کردم و پیاده شدیم. هوا تاریک شده و خدا رو شکر امیر آقا ( راننده هماهن...
27 آبان 1392

سری اول عکس های سفر

      صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر آورده ام که فرش کنم زیر پای تو   رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو   چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو   امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من فردا عصای خستگی ام شانه های تو   (قیصر امین پور )   ...
17 شهريور 1392

پنجره

                                        پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم تنهاییت برای من ... غصه هایت برای من ... همه بغضها و اشكهایت برای من ... بخند برایم بخند آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ... صدای همیشه خوب بودنت را                                  &n...
17 شهريور 1392

رفتیم و برگشتیم

سلام دوستای گلم ممنون که به وبلاگ ما سر میزنید قبل از هر چیز باید یه معذرت خواهی از همتون کنم بخاطر غیبت تقریباً 2 هفته ایم، جای همتون خالی با آتنا و مامان نازنینم سفر بودیم. خیلی خیلی خوش گذشت جای همتون سبز ... البته تا یادم نرفته باید بگم که جای بابا مهدی تو این سفر بی نهایت خالی بود  بابا مهدی بخاطر کاراش نتونست با ما بیاد که خیلی حیف شد . قول میدم همین روزا عکسای مسافرت آتنا رو بذارم ، قول قول قول ... یادتون نره وقتی دیدین نظر بذاریییییین لطفاااااااااااً  من و آتنا منتظرتون هستیم  ...
12 شهريور 1392